تبليغاتX
صفای اشک وفای غم







نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



لوگو دوستان



موزیک و سایر امکانات





                  

اول به نام عشق. . .

دوم به نام تو. . .

 سوم به ياد مرگ . . .

بر لوح شيشه اي قلبت بنويس: يا تو و عشق، يا من و مرگ

 زمان به من آموخت كه دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول

ماندن نيست.....

 و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست

 


[+] نوشته شده توسط آرش در 14:36 | |







http://victim.persiangig.ir/other/37-NightOfTheSorrow.jpg

ادمك اخر دنياست بخند
ادمك مرگ همين جاست بخند
آن خدايي كه بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست بخند
دست خطي كه تو را عاشق كرد
شوخي كاغذي ماست بخند
فكر كن درد تو ارزشمند است
فكر كن گريه چه زيباست بخند
راستي آن چه به يادت داديم
پرزدن نيست كه در جاست بخند
ادمك نغمه اغاز نخوان
به خدا اخر دنياست .. بخند

[+] نوشته شده توسط آرش در 13:38 | |







پرستش

 

 

چرخ زمان چرخید و چرخید تا اینکه

...از چیزایی که میترسیدم سرم اومد

...بتی که میپرستیدم دیگه تو بتکده نبود

یه بت پرست دیگه قدر بت منو دونست و 

...اونو از جلوی چشمم دزدید

...من موندم و یه دنیا خاطره زمانی که بهش میگفتم عاشقشم

بارها به خودم گفتم کاش لحظه ای که بت منو میبردن یه دل سیر ازش خداحافظی میکردم

کاش میدونستم من بنده چه کمی تو عبادت کرده بودم که بتم ازم راضی نبود

چشمامو میبستم و اون بت رو به شکل انسان جلوی خودم تصور میکردم

جلوش زانو زدم و با چشمایی که از اشک قرمز بود به بالا نگاه کردم

...و توی چشماش گفتم که عاشقتم

...با یه لبخند ملیح سرشو اورد پایین...اورد دم گوشم

 

خوشحال شدم که عبادتم به درگاهش مستجاب شده

 

...اون دیگه منو غلام خودش میدونه

تو قلب بتم جزو دوستان و محارمش حساب میشم

خم شد و به جای نجوا کردن این رویاهای شیرین توی گوشم اروم دستمو از پشت بست

منم حسب بندگی سر طاعت دل فرود اوردم ولی هنوز تو چشمش زل زده بودم

...فهمیده بودم بت از من قربانی میخاد

دلش میخاد با ارزش ترین چیزمو...قلبمو بهش بدم تا اثبات کنم که از ته ته قلبم دوستش دارم

 

باکی از مرگ نبود....قلب مال اون بود چه بیرون تن چه درون

رو همون حالت دو زانو زل زدم تو چشمش و اون با همون لبخند ملیح قد راست کرد

...و به خورشید تو افق خیره شد

میدونست عاشق سرخی غروبم...واسه همین میخواست دم غروب سینه ام رو بشکافه

...اسمون سرخ شد...همرنگ چشمای من

...همرنگ خون تو رگم و همرنگ قلبی که به عشق بت میتپید

...بت اروم از زیر لباس شاهنشاهیش یه خنجر نازک در اورد...ولی بلند

...خوب میدونست قلب من تو اعماق وجودمه

هر کسی راحت بهش دست پیدا نمیکنه

...واسه همین خنجرش بلند بود

به بلندای شبایی که به عشقش تو

 تنهایی زیر پتو های های گریه کرده بودم

با افتخار سرمو گرفتم بالا و اماده قربانی شدن شدم

مثل یه سرباز وفادار به وطن که تنها جرمش دوست داشتن

...و عشق بود

تو چشمای بت نگاه کردم...زلال مثل چشمه های کوهساران...مهربان مثل افتاب

...پهناور مثل افق و پر خاطره مثل سایه بید مجنون

...خنجرو اروم روی قفسه سینه ام گذاشت و اروم تو گوشم نجوا کرد:خداحافظ

منم اروم گفتم خدا حافظت باشه کسی که خدای من بودی و هستی

واحساس کردم نوک تیز خنجر نازک و

 بلند توی قلبم جایی که مرکز پرستش بت بود فرو رفت

خون از لای سینه بیرون میزد و من همچنان با چشمانی که به زوال مرگ پیش میرفت و

 بی رمق میشد تو چشمان بتم زل زدم و 

گفتم سلام بر سلطان

السلام علیک یا سلطان و یا رفیق و یا عزیز...

.... بی حال  رو دو زانو نشستم...و به بت زل زدم

...با چشمان اشکبار و خسته و بی رمق

بت هوس کرد دل منو کامل مال خودش کنه

با لبخند ملیحش تو چشام زل زد .

و اروم اروم مثل سرعت مورچه خنجرشو میکرد توی قلبم

...از دیدن جون دادن من لذت میبرد

دستای من بسته بود و تقلای من عاجزانه

اما اون خدا بود و از دیدن عجز من شاد میشد

...و دل من به شادی اون شادتر

اروم سرمو به سینه فشرد و گفت:اروم بنده

اروم رو بال موج بخواب و به دریا سفر کن

اروم رو بال نسیم بخواب و به اسمونا سفر کن...اروم

در حالی که من جون میدادم و بدنم تکون میخورد

...روح از کالبد خارج شد

قربانی با رضایت کامل بز فراز قله بلند....رو به افق

زمانی که اسمان سرخی غروبو در بغل داشت 

 عشقشو به بت ثابت کرد

بدن بی جانش بر فراز بلندی موند تا دیگران بدانند در اوج عشق همه چیزشو فدای بت کرد

چشمانش باز موند تا اونایی که قربانیو پیدا میکنن بفهمن که چشم به راه برگشتن بته

و دستاش بسته تا بدانند او یه عاشق دل و سر سپرده بود

و لباسش سپید مانند عشقی که در دل داشت

با حسرت توی چشم منتظر و چشم به راه امدن بتی هستم که مستانه از گرفتن جان قربانیش

...کالبد اونو ترک کرد...او ارام امد

همون طور هم ارام و با وقار رفت و من موندم و

 چشمای پر از حسرت دیدار دوباره او و یه کالبد بی قلب

میدونم بت یه روز دوباره سر مزار قربانی اش میاد

........چشم به راهتم بت من


[+] نوشته شده توسط آرش در 20:2 | |







فقط به خاطر تنها عشقم

                                                           

مهربانم ,ای خوب !

یاد قلبت باشد , یک نفر هست که اینجا

بین آدمهایی , که همه سرد و غریبند باتو

تک و تنها به تو می اندیشد و کمی

دلش از دوری تو دلگیر است...

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد,یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است ,

زیر این سقف بلند, هر کجایی هستی , به سلامت باشی

و دلت همواره , مهو شادی و تبسم باشد...

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد

یک نفر هست که دنیایش را

همه ی هستی و رویایش را, به شکوفایی احساس تو پیوند زده

و دلش می خواهد, لحظه ها را با تو , به خدا بسپارد...

مهربانم ای خوب!

یک نفر هست که با تو

تک و تنها , با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور!

پر احساس و خیال است و سرور!

مهربانم !این بار , یاد قلبت باشد

یک نفر هست که با تو

به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح , گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

براي تو براي تو مي نويسم که بودنت بهار و نبودنت خزاني سرد است..

 تويي که تصور حضورت سينه بي رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق مي زند

در کوير قلبم از تو براي تو مي نويسم

اي کاش در طلوع چشمان تو زندگي مي کرد م

 تا مثل باران هر صبح برايت شعري مي سرودم

 آن گاه زمان را در گوشه اي جا مي گذاشتم و

 به شوق تو اشک مي شدم و

 بر صورت مه آلودت مي لغزيدم

 اي کاش باد بودم و همه عصر را در عبور مي گذراندم

 تا شايد جاده اي دور هنوز بوي خوب پيراهنت را

 وقتي از آن مي گذشتي در خود داشته باشد

در اخرين لحظه ديدار به چشمانت نگاه كردم وگفتم بدان اسمان قلبم

با تو يا بي تو بهاريست همان لبخندي كه توان را

.از من مي ربود بر لبانت زينت بست

و به ارامي از من فاصله

گرفتي بي هيچ كلامي.من خاموش به تو نگاه می كردم

و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت

نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه اسمان بهاري يعني ابر

باران رعد وبرق و طوفان ناگهاني و اين جمله ،جمله اي

بود بدتر از هر خواهش براي ماندن

 و تمنايي بود براي با او بودن

                                               چه غمگینانه می پیچد

                                       درون کوچه ی قلبم

                                    :صدای تو که می گفتی 

                               !  به جز تو دل نمی بندم

 


[+] نوشته شده توسط آرش در 20:48 | |







امانت عشق

امانت عشق 

 

امانت عشق

!این قلب من یک امانت است از طرف من به تو تا لحظه ای که نفس میکشم

...احساسات من امانتیست به تو از طرف قلبم تا لحظه ای که جان دارم

.....بپذیر از من ، آنچه که میتوانم در راه عشقت فدا کنم

.....مرا ببخش اگر جز این امانتی چیزی در وجودم ندارم

!همین قلب را دارم که آن هم روزی فدایت میکنم

۱همین چشمها را دارم که در راه عشقت جز اشک ریختن هیچ کاری ندارد

....احساساتم نیز که در راه عشق تو ،تنها برای تو است

کاش میتوانستم پرواز کنم و ستاره ها را برایت بچینم

کاش میتوانستم خورشید شوم و برای تو بتابم

 ، کاش میتوانستم قطره ای شوم و بر روی تو ببارم 

 کاش میتوانستم همچو آسمان سرپناه تو باشم

!همین قلب را که دارم ، انگار تو را دارم ،

میخواستم قلبم را به تو هدیه دهم ترسیدم از فردا که این هدیه را دور بیندازی

آن را به تو امانت دادم که اگر روزی خواستی آن را به

من پس دهی تو درون آن باشی

!پس دیگر حرفی ندارم، من عاشقم، جز ماندن راهی ندارم

!تو همیشه در قلب منی ، لایق باشی یا نباشی همه هستی منی

!همین که تو را دارم ، انگار همه چیز را دارم دیگر هیچ چیز از خدا نمیخواهم

....اگر خدا به من قلبی داد برای زندگی کردن آن را به تو امانت دادم

 حالا دیگر هیچ کسی جز تو ندارم

!حالا که دیگر قلبم را به تو امانت دادم

 اگر زنده ام به این خاطر است که در قلب تو هست

.پس تا لحظه ای که نفس میکشی من زنده ام

 تا لحظه ای که عاشقی ، من عاشقم و

تا لحظه ای که تو را دارم ، تا ابد دوستت دارم 

 

 


[+] نوشته شده توسط آرش در 18:25 | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.shabhaye-barooni.blogfa.com & www.gol-sorkh80.blogfa.com